![]() |
wednesday in love |
![]() |
| Time To Be Loved |
|
دیگه دارم توی دنیا بدون ابر میشم و همیشه دل انگیز ترین بی هیچ!!
|
|
یکی از دوستان یه چیزیو یادم انداخت!
کاش خودکشی گناه نبود واقعا چی میشد؟ اصلا واسه چی ماها هستیم؟ واسه چی توی این بازی شرکت کردیم؟ چرا همیشه داریم میبازیم؟ چرا همش توی 5 دقیقه ی آخر 12 تا گل میخوریم!! بذار یه نگاهی بندازم به زندگی: پا میشیم - کار میکنیم - درس میخونیم - پول در میاریم تا... بخوریم!! وقتی نیازهای ما فقط خوردنه!!! عجیبه نه! از خیلی دلگیرم ولی جز چند نفر از کسی چیزی به دل ندارم نمیدونم!! میبینین چقد گیج نوشتم؟ واسه اینکه یکی بهم گفت آپ کنم یکی هم از خودکشی گفت منم که این روزا از همه چی میگم از درس و دین و مذهب و قلسفه... تا آب و هموای خوب فلوریدا و سواحل رویایی هاوایی!! پی نوشت ۱: هنوز دوستت دارم ولی از با تو بودن میترسم! پی نوشت ۲: کاش توی دام این همه تله ای که هست نیوفتیم!! هزارتا راهه که یکیش درسته!! پی نوشت ۳: وقتی یکی اذیتت میکنه و بدجوری ازش میخوری میخوای انتقام بگیری یا از خودش یا از یکی دیگه!! ولی دلت نمیاد!! پی نوشت آخر: ببخشید هیچ ربطی به مربوط نداشت! |
|
ولی... ما! تینجا هستیم بی هم!!
|
|
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان |
|
هم همه ی یه شهر دود گرفته کنار درخت بی باد...
|
|
امروز را سپری کردم بی آنکه از گذشته چیزی به دل گرفته باشند
عشق مانند یک پرنده است - آزادش بذار تا بتونی تمام زیباییهای پروازش رو لمس کنی اگر تو قفس بذاری همیشه پیشت میمونه ولی او به تو انرژیای که میخوای رونمیده بذار آزادانه پرواز کنه تا به خوبی تو مطمئن باشه و همیشه بعد از پروازی دلنشین دوباره روی شونه هات بشینه و کسانی که هیچ گاه عشق را درک نکرده اند آنرا همیشه دروغی میدانند و از آن گریزانند - غافل از آنکه با عشق میتوان به همه چیز رسید - و میتوان تمام زیبااییهای جهان را لحظه لحظه لمس کرد - مثل یه بغل... پی نوشت: چه خوبه آدم همیشه انتخابش درست باشه - ما ها زیادی منطقی شدیم - بی دیگه منطقی نباشیم و کمی از بازیها و لحظه های ناب لذت ببریم و اونا رو درککنیم ۲: من دیگه هیچ وقت بزرگ نمیشم!! چون همیشه تو کودکی لذتی هست که هیچکی درکش نمیکنه ۳: عشق طلب حضور است و پرواز نه امنیت و قاب ۴: چیزی که دوست داریو روشن کن بی آنکه به سا یه اش دست بزنی. |
|
تنهایی غریبانه ی یک ولگرد بی چشم و رو
|
|
من میخوام دور شم و کور شم و کر بشم
شاید هیچوقت دیگه بهونه ای واسه تنگیده شدن نداشته باشم خسته شدم یکی باید بیاد توی زندگی من فقط یه نفر اومده و رفته!! من به عنوان یه آدم 24 ساله یکی میگه آفرین این نشونه ی خوبی و پاکی توئه ولی اگه دل خوش نداشته باشی - پاکی به چه درد میخوره؟ کاش خود کشی گناه نبود!! من نمیخوام پاک و تنها باشم - میخوام آلوده باشم ولی تنها نباشم |
|
یه روح لطیف کنار دیوار ابریشم
|
|
مي دوني
يه اتاقي باشه گرمه گرم روشنه روشن تو باشي منم باشم کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد تو منو بغلم کني که نترسم که سردم نشه... که نلرزم اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار... پاهاتم دراز کردي منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم با پاهات محکم منو گرفتي... دو تا دستتم دورم حلقه کردي بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي آره. بعد چشماتو مي بندي بهت مي گم برام قصه مي گي؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن مي دوني؟... مي خوام رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چپمو يه حرکت سريع يه ضربه عميق... بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم... تو چشماتو بستي... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم... نمي بيني که سريع مي برم... نمي بيني خون فواره مي زنه... رو سنگاي سفيد... نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني تو داري قصه مي گي من شلوارک پامه... دستمو مي ذارم رو زانوم... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا قشنگه مسير حرکتش حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني تو بغلم کردي... مي بيني که سرد شدم... محکم تر بغلم ميکني که گرم شم مي بيني نا منظم نفس مي کشم... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم مي بيني ديگه نفس نمي کشم چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم مي دوني؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن از تنهايي مردن ازخون ديدن وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم مردن خوب بود ارومه اروم گريه نکن ديگه من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه دل روح نازکه... نشکونش خب...!؟ پی نوشت: این یه احساس فوق العادست! |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
مرا برای عشق ببوس آسمان هوای بوسیدن زمین دارد.... هویج دارین؟ painters چخ کل!!!! سرزمین رویا زندگی علی |
|
RSS
|
|
|