روزگاریست غریب تن خورشید در آن آتش داغ میسوزد این زمین سرد و خنک من و عشق رو در رو نمیدانم خنده.... نمیدانم گریه.... نمیدانم که این عشق چیه! هرچه هست .........خنده و گریه و غم همه از بوی توئه همه چی یعنی عشق من و غشق در گودال یکسوی زمان ایستاده ایم همه چی یعنی عشق...
2 نوشته شده در
Thu 21 Dec 2006ساعت 11:46 PM توسط کریمسون |
روز اول
انتظار انتظار دیدار دو چشم نگاه دو دست آغوش دستان گره خورده نگاه - نگاه - نگاه اشک - چشمان خیس فاصله - نزدیک - سفر - قرار بوسه های انتظار عمق یک نگاه حادثه ای دلنشین ثانیه ها و سالها آرامش درونی سکوت - دو دست - یک آغوش برای همیشه تنها عشق است که میماند دچار یعنی عاشق
2 نوشته شده در
Wed 20 Dec 2006ساعت 5:37 PM توسط کریمسون |
رنگ
بعضی وقتها ، یعنی همیشه ، زندگی رنگ میگیره به خودش گاهی..... آبی میشه تا ثابت کنه همیشه و همیشه میتونه آروم باشه نارنجی میشه تا غم و غصه هامونو توش بریزیم تا همدردمون بشه سبز میشه تا گاهی هم شادی رو توی زمانش شناور کرده باشه قرمز میشه واسه همه ی عشق ها و احساسات و خوبیها و هدیه ها و گرمیهاش سیاه میشه تا بفهمونه چقدر میتونه واسه همیشه بد و تلخ و مثل زهر باشه ولی نیست بنفش میشه تا همه ی حرارت رو با تمام وجود بجوشونه سفید میشه تا بی پردگی و بی هیچی بودن رو نشمن بده- وقتی همه جا سفید باشه خاکستری میشه تا تلخی سیاهی رو داشته باشه با یه بغض خفه کننده و تاریک صورتی میشه تا لطیف باشیم
ولی هر رنگی که باشه و با همه ی رنگها ، زندگی فقط زندگیه که باید پر از عشق باشه نمیشه زنده بود یک نفره هرگز ...................هرگز
2 نوشته شده در
Tue 12 Dec 2006ساعت 11:10 PM توسط کریمسون |
........................
میخوام یه اعترافی بکنم
بدجوری عاشق شدم!
کی میدونه؟ هان؟ هیچکی؟ خب حالا که گفتم!!!
نمیدونین چقدر دوسش دارم . تا حالا دلتون خواسته واسه کسی بمیرید؟
2 نوشته شده در
Wed 29 Nov 2006ساعت 10:50 PM توسط کریمسون |
Amour...
2 نوشته شده در
Wed 29 Nov 2006ساعت 10:46 PM توسط کریمسون |
2 نوشته شده در
Tue 28 Nov 2006ساعت 12:1 PM توسط کریمسون |
poem
2 نوشته شده در
Tue 28 Nov 2006ساعت 11:56 AM توسط کریمسون |