![]() |
wednesday in love |
![]() |
| Time To Be Loved |
|
سال نو
|
|
سال نو سال نو آهسته بیا تا بار زمستان نلرزد آهسته بیا تا غمها تکان تکان نخورند سال نو بیا ولی یواش بیا بیا ولی آرام بیا سال نو گر میایی با من بیا چون من هم همترانه ی بهارم سال نو زمستان را به خودش بسپار عیدتان مبارک . امیدوارم سال سگیه خوبی را داشته باشید و مثل سگ با وفا . |
|
از یک وبلاگ...
|
|
میخوام برم از تو جدا نباشم...
|
|
میخواستم برم از تو جدا شم ، ولی نه اینقدرها هم عقب نشین و بی اراده نشدم ، اینقدر ضعیف و بیفکر نشدم ، چیزی نشده ، تو نیستس نباید هم باشی ولی به موقعش خواهی بود ، چقدر دنیا قشنگه مگه نه؟ به اون نگاه کن این همه آدم میمیرند ، مرگ مغزی ، سکته ی قلبی و ... ولی فقط مردنشونو میبینند ولی این مرگ هم خیلی قشنگه مگه نه؟ پس عمرا ، عقب نشینی کار من نیست ؛ فقط کار خودمو میکنم به کسی هم کار ندارم حتی وقت طلایی تو . هر وقت بودی من هم بودنم را اثبات میکنم به همین سادگی. |
|
صبر
|
|
صبر هم گاهی لذتی دارد که درد ندارد , گاهی صدایی دارد که سکوت ندارد , گاهی هوشی دارد که انگور ندارد , میتوان صبر را با اندکی دقت به جایی رساند که خاطره ها مرده اند , رویا ها جدیت ندارند , و دوباره با آنها زیست. |
|
مولوی میگوید
|
|
چاره ای کو بهتر از دیوانگی بگسلد صد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقل خویش هیچ دیدی کافر از دیوانگی رنج فربه شد برو دیوانه شو رنج گردد لاغر از دیوانگی در خراباتی که مجنونان روند زود بستان ساغر از دیوانگی اه چه محرومند و چه بی بهره اند کیقباد و سنجر از دیوانگی شاد و منصورند و بس با دولتند فارسان لشگر از دیوانگی بر روی بر آسمان همچون مسیح گر تو را باشد پر از دیوانگی |
|
من
|
|
من با دستهای خالی. و روبرویم کودکان نیازمند همه عالم ننوشتنم از بیمطلبی نیست از بیرمغی است. |
|
اون که رفته
|
|
فکر میکنی با اونی که رفته چیکار باید کرد؟ چی فکر میکنه؟ اسمش چیه؟ فقط اونی که رفته اگه نمیرفت میتونست....
اون که رفته خبر از دل من و تو نداره خبر از دردی که به قلبای ما زد نداره اون که رفته حرفتو باور نداشته نمیخواسته تا که با تو بمونه اون که رفته صدای فریادتو نشنید و رفت صدای حق حق و اشکاتو نمیخواست ، ولی رفت اون که رفته نمیخواسته عشقتو باور کنه نمیتونست حرف و دردای تو رو باور کنه خیلی حرف کهنه رو لبات نشوند اون که رفته خبر از اون همه غصه نداره اون که رفته نمیدونست غیر اون هیچ کسی حرفاتو خوب نمیشنوه خیلی حرف روی دلت مونده واسش ولی جز اونی که رفته دیگه هیچ یاری نمونده |
|
baby love
|
|
Baby If I Think You A Lady That You Gave Me Your Baby Love , Come on Walk With Me |
|
نه من تو را دوستت ندارم!!!
|
|
نه من دوست ندارم ، فقط وقتی کنارم میشینی ، وقتی چشمانت تو چشمای منه هیچ کاری نمیتونم بکنم جز اینکه بشینم به عروسک بازی تو نگاه کنم ، فقط وقتی به من سلام میکنی تمام بدنم آواز تو را میخواند و جز نگاه به بازی تو و تقلید از بازی تو نمیتواند کاری بکند ، راست میگی من دوست ندارم ولی فقط نمیدونم چرا بعضی وقتها حتی با یاد تو هم آروم ندارم ، بعضی وقتا نمیدونم چرا واسه دیدنت ثانیه شماری میکنم ، راست میگی اینا همش یه بازیه ، یه بازی کوچیک که من تو رو دوست ندارم ولی... بیا که به من میگی دیگه تو را دوست ندارم ببین که این تن خسته بی تو چه حالیه جونم ببین که چه کاغذای سفیدی سیاه شده همشم اسم تو روش بازی شده بیا که همش میگی حرفای من مال خودم نیست این همه شعرای رنگی ، قافیش اسم خودم نیست اسم تو نقش و هوای بودن من اسم تو رنگ قشنگ همه قافیه های من بیا که دیگه نگی فقط یه عادت کوچیکه آخه عادت نمیتونه این همه زنده بمونه این همه هوای تو تو خط من جاری شده دوست داری باشه بزن تبر به این صدای من هر کاری خواستی بکن ، اسمتو از دلم نبر دیگه هم حتی یه بار آتیش به قلب من نزن ولی هر جایی که رفتی نگو که همش دروغه نگو دوست داشتنای من واسه تو فقط یه حرفه نگو اسم تو واسم فقط یه اسم کوچیکه آخه تا اسم تو تو من نباشه ، نمیشه |
|
نگاه ترانه ای
|
|
بزرگترین آوازم را با تو که تا رویا فاصله ای نداری و از تو میخوانم . چون تک سراینده ی سالهای نزدیک قلبم کسی است آشنا اما غریب و این غربت چشمانش مدتهاست روز و شب با من مانده و آن چشمان ، چشمهای توست. تویی که روزهای بودنت با من به یک بازی کودکانه خلاصه میشود ، به شور و اشتیاق تنها نگاهی که بازیها برای آن آغاز میشدند و نمیدانستی ، و ای کاش آن بازیها ابدی بود ، کاش فقط بازی نبود . در سراسر جشن دنبال لحظه های کم و گمی که بشود بدون هیچ مزاحمی به تو خیره شد میگشتم ، لحظه ها کم بود ولی این کم هم بس بود برای زائیده شدن ترانه های من ، برای ترانه هایی که سالهاست جان بازی گرفتند ولی هیچ بازیگری نیست ؛ لحظه ها هم میگذرند ولی انگار به همان جایی میروند که آغاز شده اند ، دیروز مانند فردا ، امروز ، دوشنبه ، چهارشنبه ، بیست و نهم ، شانزدهم ، و هر روز درست مانند همان پنجشنبه و جمعه ایست که تو را میدیدم و هر روز ، فردایش مانند لحظه ی دیدار توست ، هر هفته به امید پنجشنبه ی دیدار آغاز میشود ، ولی هر پنجشنبه پشت هم میگذرد بی آنکه توئی از آن عبور کند ، ترانه ها همه تکراری شده اند ، دیگر کار من حتی برای خودم هم معلوم نیست ، دیگر دل من که هنوز دل من است ، کار من را نمیکند و دائم میشمرد روزی را که تو در آن باشی ولی افسوس که این روزهای کم در سال هم نمیخواهی در آن باشی ، دیگر همه چیز شبیه یک رویا شده ، انگار تو را در خوابم دیده ام چون هر چه میکوشم که پیدایت کنم ، نیستی و یا نمیخواهی باشی ، ولی من تنها با تو ترانه میخوانم ، ولی تا کی میشود در رویاها تورا در آغوش گرفت و بوسید و دوباره روزهای بی تو آغاز شوند؟
|
|
برقص
|
|
برقص که خوب میرقصی ، برقص در پشت خاطرات من ، در کنار بچگی ، در همه ناز و نگاه بچگی ، در همه شور و حیای بچگی ، برقص ، برقص که سالهاست در من بی آنکه بدانی میرقصی ، سالهاست رقصیدنت را در یک نگاه میبینم ، در حالی که آرام گوشه ای نشسته ای و نگاهی به تو دارم میرقصی ، نگاههایم همه بسته به نام و نشانی از تو شده که تمام بچگی ام را شامل میشوی با همه ناز و نگاه بچگی با همون حرفای خوب بچگی با صدای بارون و داد و خستگی با همون بازیهای بچگی من را بد کردی و بد از همه دار و ندار و بچگی |
|
یک اثر
|
|
در کهکشان بی انتهای عشق، با اخلاص و صداقتم خود را به آتش می کشم تا شمع و چراغی باشم برای تاریک اندیشان، شاید که به خود آیند! و هم نوری باشم برای جويندگان، شايد که راه را بيابند! و هم مشوق و تشويقی باشم برای راه يافتگان، شايد که بشتابند و سرعتشان را بيشتر کنند.
همچون پروانه ای سبکبال و رقصان، عاشقانه بسوی خورشید عشق پرواز میکنم در اين مسير يا تنها و غريب همچون ستاره ای فروزان و دنباله دار تا به خورشيد خواهم رفت و آنگاه آنچنان خواهم سوخت تا خود جزئی از خورشيد شوم، و يا اينکه در طی راه به يار و معشوقم خواهم رسيد، و آنگاه در جريان اين وصل و اتصال، انفجاری رخ خواهد داد که درب ورود به بهشت عشق را باز ميکند. |
|
بفهم مرا
|
|
خوب فهمیدمت پس بیا تو هم من را بفهم یا به من بفهمان که نباید بفهمم ولی من نمیتوانم نفهمم... |
|
سفر
|
|
بسیار سفر باید....
بسیار سفر باد از تو پر باشد مانند هر روز و شب و ثانیه های زندگی من تا از خودم گم نشوم که تو تمامم هستی . بسیار باید یاد تو را کرد ای هر لحظه دوست داشتنی تر و ای هر دقیقه زیباتر ُ راستی انگار کنارم بودی هر کاری میخواستم بکنم این دو روز پس بیا و تا همیشه با من باش . بیاد من باش |
|
از تو
|
|
سکوت شب همه پر از فراموشی نگاهها همه رو به خاموشی بر قلم دل دگر شعر نبند بر بستر غم اشکها جاری نگاهها رو به آینه ی سرد دیدن من پر از خواهش نابودی اسم گل رو دفتر مشق شب دیدن باران عادت ناخوشی همه آفتاب نام و نقشی از تو هر ستاره نوری از بودن تو |
|
غربت
|
|
مدتی است به غربتی عادت کردیم که اسمش بودن هست! بودنی که کاملا با نبودن در یک راستا قرار دارد . این بودن برای هر کس معنایی دارد و البته معنایی جدا و کاملا متفاوت . از من بپرسند میگویم بودن شامل رنجها و بیچارگیها و کمبودهایی است که گاه و بیگاه و همیشه گلویمان را میفشارد و گاهی هم برای سر گول زنک کمی خنده روی لبانمان مینشاند و ما میخواهیم به زور به خود بفهمانیم این همان معنای بودن است ، این همان معنا و همان چیزی است که به زور آنرا زندگی نامیدیم و میخواهیم به خودمان و دیگران این نام لعنتی و دروغ زندگی را تحمیل کنیم و بگوییم این همان چیزی است که باید برای آن از خدا ممنون باشیم!! این همان چیزی است که شکرش نسبت به درگاه ابدیت واجب است ، این یعنی زندگی ! این یعنی زندگی؟ برای اندک خوب از خودمان راضی میمانیم و برای تمام بدبختیها گله به خدا میکنیم و سپس شکرش میکنیم که بیشتر نیست. نه ، من این کار را نمیکنم ، شکر بیچارگیها را نمیکنم چون از آنها راضی نیستم ، شاید بخاطر بسپارم که از خوبیهایش تشکر کنم ولی اینجا جای خداشناسی نیست ، میخواهید خدا را بشناسید بمیرید چون خدا شناختنی نیست ، درک کردنی است. |
|
بگو . نگو...
|
|
خود خواسته ها را از من جدا کن که نمیتوانم در توانم آورم که ناتوانم ولی توان آنرا ندارم که از ناتوانی کنار تو بی توان بمیرم. نگو به من بیشعور ، شعور کار من است اگر نمیبینی مشکل توست . به من نگو احمق ، از این نمیتوانم احمق باشم ، سوی چشمت را عوض کن تا بفهمی . به من بگو ، به من بگو که هیچوقت نمیگویی نمیگویم چون از نگفته های تو نمیتوانم زنده بمانم ، صدایت جور دیگریست . به من نگو عاشق نباش ، نگو بی مهر ، عشق ورزیدن کار من است ، زندگی من است ، جای من باش ، نمیشود عاشق شبهای پر ستاره ی چشمانت نبود ، نمیشود دوستت نداشت ، نمیشود بی یاد تو زمانها بگذرند بدون اینکه ثانیه ها سکته نکنند . به من نگو اسیر ، چون در تو از همه آزادترم . به من نگو نمیر ، نمیتوانم بدون اینکه باشی ، باشم، نمیتوانم نمیرم ، مردن کار من است. دکتر خوب میگوید ،من هم میگویم ، به من نگو نفهم ، چون نمیتوانم نفهمم ، میفهمم. و ادامه اش میدهم که خوب فهمیدمت بیا من را هم تو بفهم یا به من بفهمان که نباید بفهمم. |
|
بدون شرح...
|
|
به آنچه به آن امیدواری نداری
امیدوارتر از آن چیزی باش که به آن امیدواری امام علی (ع) |
|
همچنان بودن...
|
|
و حالا صدا را جور دیگر باید احساس کرد تا به معجزه ی بودن پی برد ، در بیست سالگی تا سی سالگی هم زیاد است و در سی سالگی تا صدوبیست سالگی هم کم ولی برای همه که اینطور نیست ، حداقل الان که برای من سی هم زیاد است و دلیل دارم ، دلیل زیادی هم دارم. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
مرا برای عشق ببوس آسمان هوای بوسیدن زمین دارد.... هویج دارین؟ painters چخ کل!!!! سرزمین رویا زندگی علی |
|
RSS
|
|
|