تبليغاتX
wednesday in love
MAHMOODREZA CRIMSON  WEBLOGچهارشنبه جديدخوش امديد

         BBC Persian        

wednesday in love
Time To Be Loved
the bird hunting
یه چند وقته زده به سرم تا یه فیلمنامه بنویسم
اسمشو معلوم کردم (شکار پرنده) و تقریبا 80% تئوری داستان تمومه تا بشه 100%
هنوز نمیدونم اما اگه کسی تونست یه کمکی بکنه بدک نیست

2 نوشته شده در  Sun 18 Oct 2009ساعت 5:52 PM  توسط کریمسون | 
ولی باز دوست دارم - ولی باز انتقام نمیذاره
یاد گرفتم به کسی اعتماد نکنم ... ولی میکنم
به کسی دوباره اعتماد نکنم ... ولی میکنم
بدیهای اینو اون یادم نره ... ولی میره
کسیو دوست نداشته باشم ... ولی دارم
کسی رو عاشق نکنم ... ولی میکنم
بدیهای اینو اونو با خوبی جواب ندم ... ولی میدم
تو دهن همه ی کسایی که یه جوری بهم خیانت کردن بزنم ... ولی نمیزنم
به درد و دل کسی گوش ندم ... ولی میدم
بیخیال همه چی باشم ... ولی نیسم

یاد گرفتم که خوبیها جواب نداره!! آخر سر یکی بهت بدی میکنه
ولی باز...

2 نوشته شده در  Wed 19 Aug 2009ساعت 7:37 PM  توسط کریمسون | 
شهر هرت
- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.

- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن.

- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند.

- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.

- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.

- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند. 

- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.

- شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند.

- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.

- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.

- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم  ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم.

- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.

- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.

- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.

- شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد. 

- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده.

- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.

- شهر هرت جایی است که در مدرسه به بچه ها یاد میدن که جاسوسی والدین و فامیل شان را بکنن.

شهر هرت جايي است كه ........


 

 خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست...
2 نوشته شده در  Thu 14 May 2009ساعت 10:30 AM  توسط کریمسون | 
خودش میدونه
میدونی که ازت متنفر نیستم - حالم ازت بهم نمیخوره

میدونم که چقدر بهترینها رو دلم میخواد داشته باشی

و میدونی که آدمی نیستم و نیستی که بتونیم بدی کنیم

ولی خب بعضی وقتا واسه فراموش کردن لازمه آدم یه نقاب به صورتش بزنه

با اینکه میدونم و میدونی که همیشه هر چی خواستیم واسه هم آرزوی بهترینها بوده...

ولی... ولی نداره!! همین دیگه.

2 نوشته شده در  Mon 4 May 2009ساعت 9:1 AM  توسط کریمسون | 
ای کاش داوری...
دیگه همه چی داره به روزای آخرش میرسه

یه سکته ی ناقص...

۲تا دیگه هم بیاد میشه کامل

و دیگه از شر دنیا راحت میشیم!

2 نوشته شده در  Sat 25 Apr 2009ساعت 11:34 PM  توسط کریمسون | 
دلتنتگیهای اول عید
همین یانی
همین یانی خودمون
گاهی همین یانی خودمون
گاهی همین یانی خودمون هم یه کاری میکنه که به زانوی نوستالژیکش در بیای
و بشینی و فقط صد بار به نوستالژیش گوش بدی انگار بار اوله
و هر بار بیشر از ته ته ته قلبت
صدای حق حق نوستالژی زندگی ت بیاد
اونم اول عید
اونم با همین یانی خودمون
بشینی و خودتو تا جایی که جا داره خالی کنی
تا بفهمی موسیقی بزرگترین و پر احساس ترین هنر دنیاست
بیشتر از عشق!

عزیزم اینه زندگیمون!!!!! بفهم الاغ!!! خیلی نفهمی خیلی!! آره با توام!

2 نوشته شده در  Tue 24 Mar 2009ساعت 0:52 AM  توسط کریمسون | 
زمستان آخر
سوسکها اینقد دم گوشم وز وز میکنند که دیگه صدای جیرجیرک نمیاد
صدای بارون هم نمیاد واسه اینکه یکی رو پشت بوم جشن گرفته
فقط صدای تو میاد که هی داری داد میزنی میگی عوضی صداتو بیار پایین
چشم
!!
2 نوشته شده در  Fri 20 Mar 2009ساعت 6:42 PM  توسط کریمسون | 
تنردیه
ترازوم رو یه وری کردم دارم نگاش میکنم
من یه ور اون یه ور ما یه ور
چهار جهت شرقی
پنج جهت غربی
سی و شش جهت افقی
یک جهت عمودی!
من و تو و اون همه تا ته رفتیم تو کاله ی هم!!
بیخود نیست ترازوی وامونده همش اشتباه میکنه!!
من و تو و اون اشتباهی ایم!!!
ترازو رو برعکس میکنم میرم روش
هعمه چی درست جز چشم چپر چلاغ من و آیینه ای که جلومه و میگه: شدی 18
کلی فکر میکنم میفهمم عقربه ی ترازومه که میگه هشتاد و یک!!

پی . اس: من و تو و ما یعنی من و تو و ما  به راحتی یه پروانه ی کوچک و توهم مار ماهی!

2 نوشته شده در  Thu 19 Mar 2009ساعت 0:54 AM  توسط کریمسون | 
دارم سبک تر از پر قو میشم!
این من و این خدا
او شاهد است که من برای هیچ کس سفره ی ننگی پهن نکرده ام
در برابر هیچکس خودم رو بزرگ نکردم
در برابر همه همانطور بودم که بودم
یک انسان - انسانی که هیچکس از لحظات با من بودنش به بدی یاد نکرد
کسی که در برابر کسی مغرور نبود
و تمام غرورش در زمانهای نه چندان کم تنهایی سپری شد
کسی که خدا غنچه ی محبت رو مانند همه ی آدمها تو دل اون کاشت و من ازش محافظت کردم
و اون بود که منو اهلی کرد
و من عشق را آغاز کردم بعد از ۱۵ سال گذشتن از اکسیژن
و کماکان هوای من معطر به بوی عشق و سیراب از جام هستی است
نه هستی از من آلت خورده نه من از هستی!
و او خودش شاهد است که از همه گذشتم از همه ی بدیهای آدمایی که در طول زندگی شناختم
ولی من دشمن قسم خورده ی کسانی هستم که روح من را درگیر میکنند
احساسات من را به بازی میگیرند
و با من به توهین رفتار میکنند
و تنها 3 نفر در زندگی من هستند که هرگز نخواهمشان بخشاند
مردها مرد شدند و زنها نامرد! چیزی که کاملا از لحاظ جنسیتی اثبات شدست
دنیا جای حق و نا حق نیست
نه برای من نه برای تو عزیزم!! حق گرفتنیه نه دادنی
دام عشق؟ در طول تاریخ این مردها بودند که در دام عشق زنها گرفتار شدند نه زنها
این مردها بودند که در تنهایی گریستن نه زنها
و این زنها بودند که تمام محدودیتهای شخصیتی رو برای مردها ساختن!
و این مردها بودن که گاه و بی گاه تلافی جویانه عمل کردند
من نه مغرورم نه اشتباهی
یادت رفته ؟ این من نبودم که از عاشقانه صحبت کردن به بی احساسی رسیدم
این من نبودم که روح را زندانی کردم
و این هم من نبودم که احساسی رو خورد کردم

در تمام دنیا خانواده ی قربانی قتل حق انتقام دارند
من هم از بستگان درجه اول قلبم هستم!! برای اطلاع شما!!پس اینجا حقم رو میگیرم. این یعنی ترور شخصیتی تو؟ شاید!
این من و این تو و این خدا
چه کسی آمد - چه کسی رفت - چه کسی شکست - چه کسی مرد - چه کسی به گه کشیده شد!

"آقا پسر مغرور .... تا حالا شده کسی بخواد به زور تو رو مال خودش کنه ؟

چرا فکر میکنین ما حق تصمیم گیری نداریم ؟ ؟ "

تا حالا شده کسی زندگی تورو به کثافت بکشه؟  این قانون یادته؟ کنش و واکنش؟ نه میخوام توهین کنم نه هیچی اینا رو هم الان دارم میگم چون سال جدید دیگه زنده نیستم که بخوام بگم پس باز هم اینجا حق با منه که بیشتر حرف بزنم!!!!

برسیم سر تصمیم گیری: بعضی از تصمیما مثل تصمیم کبری میمونه بعضیا هم نه!! اینجا همه آزادانه فکر میکنند و تصمیم میگیرن - میدونی چرا الان به این وضع افتادیم؟ چون تو کورکورانه دچار شدی اول همه ی وجودت رو به پای عشق ریختی بعد فکر کردی بعد تصمیم گرفتی!!!  از این به بعد راهتو معکوس برو!

من نمیدونم اونروز اصلا چرا نظر دادم - ولی واقعا قبلنا خوشگلتر یودی!!

2 نوشته شده در  Mon 16 Mar 2009ساعت 2:9 PM  توسط کریمسون | 
امروز
امروز
در کنار نسیم دل انگیز
باران و باد بهاری
سرودن عاشقانه ی زندگی
مینوسیم از تو:
ننگ بر تو
مرگ بر تو
ننگی دلپذیر و نفرین شده بر تو که هستی و نیستی را به در آمیختی
امروز
که روح و جسم من
آرام تر و عاشق تر و شاداب تر از هر روز
در آغوش خاک
تا آغوش تو
و ترا خواهم کشت!
2 نوشته شده در  Sun 1 Mar 2009ساعت 11:20 PM  توسط کریمسون | 
۱۰ اندیشــــــــه‌ای که مـــسیر تاریخ را عوض کرد

نشریه گاردین بخشی دارد به نام تاپ تن (Top 10) که در آن چهره‌هاس سرشناس ۱۰ کتاب یا موسیقی یا فیلم و یا اندیشه‌ی برتر یا بدتر را در زمینه‌ای مشخص انتخاب کنند. یکی از این موارد، انتخاب ۱۰ اندیشه‌ی تاریخ است. سه گزارش‌گر گاردین در گفت و گو با اساتید دانشگاه، ۱۰ اندیشه‌ای که مسیر تاریخ را عوض‌ کرده‌اند، به بحث گذاشته‌اند.


افلاطون

فلسفه‌ی افلاطون

در گفت و گو با انجی هابز، استاد فلسفه در دانشگاه واردیک

‌افلاطون اعتقاد داشت که همه‌ی آدم‌ها می‌خواهند به سعادت برسند و فلسفه‌ راهی است برای فهمیدن این‌که چطور می‌توان سعادتمند شد. فلسفه‌ی او در زمان خودش نظم جدیدی را پیشنهاد می‌کرد. یکی از رادیکال‌ترین افکار او، برابر انگاشتن سعادت و خوشبختی با هارمونی درونی روان انسان‌هاست.

اگر به اشعار هومر و دیگر شاعران یونانی که قبل از او زندگی می‌کردند، نگاه کنید؛ متوجه می‌شوید که پیش از افلاطون، خوشبختی مساله‌ی بیرونی بود و نه ذهنی. افلاطون گفت که عدالت و فضیلت در حقیقت در باطن ماست و در روح ما جا دارد.

ایده‌ی او پس از آن توسط مسیحیان بسط داده شد که نتیجه‌ا‌ش مفهوم «آگاهی» بود. این ایده، یکی از مهم‌ترین جریانات در تاریخ اخلاق و مذهب غرب است که تاثیر قابل توجه‌ای بر گسترش مسیحیت گذاشت.


گالیله

نظریه‌ی مرکزیت خورشید در جهان (کوپرنیکی)

در گفت و گو با رابرت مسی، عضو انجمن سلطنتی ستاره شناسی

اگرچه گالیله اولین کسی نبود که گفت زمین به دور خورشید می‌چرخد (حتا کوپرنیک هم اولین نفر نبود، طبق اسناد موجود، ستاره شناسی یونانی به نام آریستاکوس ۱۲۰۰ سال پیش از گالیله، این نظریه را مطرح کرده بود) اما کشف او به تئوری گردش زمین به دور خورشید، سندیت بخشید.

نظریه او پایه‌های اثباتی قدرتمندی داشت. او لکه‌های روی خورشید را کشف کرد و یکی از اولین افرادی بود که به وجود ماه‌هایی در سیاره‌ی مشتری پی برد.

این یافته‌ها نشان داد که زمین، تنها مرکز جهان نیست. او همچنین متوجه شد که کهکشان راه شیری، صرفاً یک مرکز تابش ندارد، بلکه متشکل از ستارگان متعددی است. این‌ها بزرگترین دستاوردهای عرصه‌ی ستاره شناسی است. مهم‌ترین کاری که گالیله انجام داد گشودن راه اندیشه‌ی کنکاش علمی در ستارگان با تلسکوپ و توانایی دیدن چیزهایی است که با چشم غیر مسلح نمی‌توان دید.


رنه دکارت

نظریه گرانش عمومی

در گفت و گو با مارتین ریز، پروفسور کیهان شناسی و فیزیک نجومی و استاد دانشگاه کمبریج

تئوری نیوتن، اولین سند برای اثبات این فرض بود که ریاضیات می‌تواند در فهم جهان طبیعی نقش داشته باشد.
حالا می‌توانیم کسوف را از یک قرن قبل، پیش‌بینی کنیم چون نظم مدار سیاره‌ها بسیار ساده است. اگر نیوتن نبود، شاید یک قرن یا بیشتر طول می‌کشید تا کسی پیدا شود و این نظریه را مطرح کند.

مفهوم نظم جهان (این‌که جهان تابع قواعد ریاضی است) در فرهنگ قرن هجدهم بسیار مهم بوده، نظریه‌ی جاذبه‌ی نیوتن هنوز هم اساس برنامه‌هایی است که هدف‌شان فرستادن کاوشگران فضایی به سیاره‌هاست.


ایزاک نیوتن

می‌اندیشم، پس هستم

در گفت و گو با جان کاتینگهام، پروفسور رشته‌ی فلسفه در دانشگاه ریدینگ و همکار گروه «یاران دکارت» کمبریج

دکارت با اعلام «‌می‌اندیشم، پس هستم»، موضوع اندیشیدن را در موضوع اصلی کنکاش قرار داد. او به جای آغاز بحث وجودی از فیزیک و جهان طبیعت، به سراغ اهمیت اندیشه‌ی فردی رفت و بین ذهن و ماده تفاوت قائل شد: محدوده‌ی علم که قابل اندازه‌گیری است و بخشی از واقعیت که نمی‌توان آن را به علم تعمیم دارد. این بخش اندیشه و آگاهی نام دارد.

دکارت را به درستی پدر فلسفه‌ی مدرن دانسته‌اند. دیدگاه او درباره‌ی اندیشه و آگاهی که آن را خارج از حوزه‌ی علم قرار داد، ایده‌ی بسیار مهمی بود که هنوز هم به آن می‌پردازیم. تفکر دکارت، امکان مطالعه‌ی جدی درباره‌ی ادراک و روانشناسی را فراهم آورد.


آدام اسمیت

اقتصاد آزاد آدام اسمیت

در گفت و گو با جوزف استیگلیتز، برنده جایزه‌ی نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۱

ایده‌ی بزرگ اقتصاد آدام اسمیت، یا یکی از لایه‌های آن، این بود که اگر افراد، شخصاً تمایل داشته باشند، توسط دست نامرئی به خیر عمومی می‌رسند. این نظریه، انقلابی در عرصه‌های اقتصادی بود. چون می‌گفت که برای تامین رفاه عمومی، نیازی به یک دیکتاتور خیرخواه نیست، بلکه فقط تجارت می‌تواند این هدف را محقق کند.

تئوری اسمیت زمینه‌ساز تاچرسیم و ایده‌هایی است که بانک جهانی در اختیار کشورهای در حال توسعه قرار می‌دهد. همچنین در لابه لای سیاست‌های بوش هم می‌توان تاثیر افکار اسمیت را دید. اما نظریه‌ی آدام اسمیت لایه‌ی دومی هم دارد که فعالان اقتصاد آزاد کمتر درباره‌اش حرف می‌زنند. این لایه از افکار اسمیت بر لزوم مداخله‌ی دولت‌ها در بعضی از زمینه‌ها تاکید می‌کند.

اگر‌ چه ایده‌ی «دست نامرئی» حالا دیگر اعتبارش را از دست داده است، اما همچنان تاثیرات بد و خوب زیادی دارد.به کمک ایده‌ی اسمیت، ما قدرت تجارت را درک می‌کنیم اما کم‌رنگ شدن مرزهای تجارت، با هجوم سوبسیدهای کشاورزی‌به کشورهای درحال توسعه همراه بوده است که در نتیجه‌ی آن، ظرفیت‌های کشاورزی در این کشورها نابوده شده و خط وقوع خشکسالی افزایش یافته است.


مری ولستون‌کرافت

جنبش آزادی زنان

در گفت و گو با لین سگال، پروفسور روانشناسی و مطالعات جنسیتی در دانشگاه برک‌بک

«احقاق حقوق زنان» (۱۹۷۲) بسیار مهم است چون نشان می‌دهد که زن‌ها همیشه یک پای تفکر رادیکال و اندیشه‌های آزادی‌خواهانه بوده‌اند. مری ولستون‌کرافت، منتقد همه‌ی ایده‌هایی بود که به زعم او، مفاهیم زنانه را تحقیر می‌کرد.

تا پایان قرن نوزدهم، زنان درگیر رادیکالیسم ولستون‌کرافت بودند(او اعتقاد داشت که زنان هم مثل مردان باید زندگی آزادانه را انتخاب کنند.) اما ظهور موج‌ دوم فیمینستی، تا دهه‌ی ۱۹۶۰ طول کشید تا زنان بار دیگر به اندیشه‌های ولستون‌کرافت باز گردند. سال‌های زیادی طول کشید تا این ایده در کل جهان گسترش یابد.

ولی فکر می‌کنم اگر ولستون‌کرافت هم نبود، کس دیگری پیدا می‌شد که این ایده را مطرح کند. او نقش مهمی داشت اما در مورد این ایده خاص، معتقد نیستم که تک‌چهره‌ها مسیر تاریخ را عوض کرده‌اند.


کارل مارکس

تحلیلِ مارکسیستی از کاپیتالیسم

در گفت و گو با تونی بن، نویسنده و سیاستمدار

این تحلیل مارکس، اهمیت زیادی دارد، چرا که توسعه‌ی کاپیتالیسم در جهان مدرن را مورد مطالعه قرار داد. به گفته‌ی مارکس، تضاد اصلی در جهان بین نژادها و جنسیت‌ها اتفاق نمی‌افتد، بلکه تضاد اصلی بین ۹۵ درصد کسانی که ثروت جهان را تولید می‌کنند، با پنج درصدی است که مالک آن همه ثروت هستند.

تحلیل او درباره‌ی منشا قدرت، به وضوح نشان می‌دهد که مردمی که استثمار می‌شوند، خود در شکل‌گیری آن نقش دارند. او بهترین توضیح را درباره‌ی آن‌چه در زمان خودش در جریان بود ارایه داد، تحلیلی که حتا در مورد وضعیت امروز هم صادق است. اگرچه کاپیتالیسم امروز قوی‌تر از هر زمانی است، اما مردم دارند می‌فهمند که منشاء قضیه کجاست.

برای مثال او به مردم کمک کرد که بفهمند آمریکا، برای به دست آوردن نفت به عراق حمله کرد. و قضاوت اخلاقی او را فراموش نکنید، هر کسی می‌تواند کتابی درباره‌ی کاپیتالیسم نوشته باشد، اما او گفت این اشتباه است. من فکر می‌کنم اندیشه‌های مارکس، ارتباط تنگاتنگی با دموکراسی دارد.

استالین با تحریف اندیشه‌های مارکس، به توجیه دیکتاتوری خود پرداخت. اما به خاطر آن نمی‌توان مارکس را مقصر دانست. همان‌طور که تفتیش عقاید کلیساهای اسپانیا (در قرن نوزدهم) ربطی به عیسی مسیح ندارد، استالین هم قرابتی با مارکس ندارد.


زیگموند فروید

نظریه‌ی ناخودآگاه

در گفت و گو با سوسی اورباک، روانکاو و پروفسور در رشته‌ی جامعه شناسی در مدرسه‌ی اقتصاد لندن

فروید درباره‌ی این مساله تحقیق کرد که رفتار انسان، توسط ناخودآگاه شکل می‌گیرد و به واسطه‌ی آن، فرد به سمت انجام اعمالی می‌رود که شاید در خود آگاه فرد لزومی بر انجامش نیست یا احساس نمی‌شود که خود فرد علاقه‌ای به انجامش داشته باشد.

فروید، اولین کسی بود که گفت اگر به انسان‌ها اجازه دهیم در یک محیطی حرف بزنند، در خواب‌ها و لغزش‌های زبانی خود چیزهایی را کشف می‌کنند که بسیار پیچیده‌تر و مهم‌تر از ماجرایی است که درباره‌اش صحبت می‌کنند.

او این فکر را مطرح کرد که ما می‌توانیم در ارتباط با دیگران کنجکاو باشیم، او ارتباط شخصیت با ذهن خود و ذهن دیگران را موضوع مطالعه قرار داد. تقریباً هر چیزی که ما درباره‌ی داستان‌های عاشقانه، هنر، فرهنگ، سینما، مشکلات جنسیتی می‌فهمیم، به نوعی لحظه‌ی فرویدی ربط پیدا می‌کند، لحظه‌ای که در آن ما متوجه می‌شویم که پیچیده‌تر از چیزی هستیم که فکرش را می‌کنیم.

حالا همه‌ی ما پسا‌فرویدی هستیم. ما معتقدیم که احساسات، بخش انتقادی چیزی است که فرد را بر می‌انگیزاند. حالا دیگر تمام بحث‌های مبتنی بر نژاد‌پرستی بی‌اعتبار شده‌اند.


آلبرت انیشتین

نظریه نسبیت

در گفت و گو با پروفسور برایان کاکس

نظریه‌ی انیشتین به طور کل جهان را تغییر داد. شاید در نگاه اول به چشم نیاید اما نسبیت، نظریه بسیار محکمی است. نظریه نسبیت می‌گوید همچنان که چیزی به نام زمان جهانی وجود ندارد و اگر در یک جای مشخص صدای تیک تیک ساعت را بشنوید، صدای تیک تیک در مکانی دیگر، سرعتی متفاوت دارد؛ بنابراین همه چیز غیرقطعی و مبهم است.

و البته این نظریه بنیاد همه‌ی نظریه‌های مدرنی است که درباره‌ی عملکرد جهان ارایه شده است: مغناطیس، تراشه‌های سیلیکونی، ترانزیستورها و... همه نظریه‌هایی است که بر پایه‌ی نظریه‌ی نسبیت مطرح شده‌اند.

بدون نسبیت، ما نمی‌توانیم نگاه مدرنی‌ به جهانی که هم اکنون در آن زندگی می‌کنیم، داشته باشیم. برای مثال، سیستم جی پی اس (جهت‌یاب ماهواره‌ای) بسیار شگفت‌انگیز است، چون بر اساس اندازه‌گیری تاخیر زمانی بین حرکت ماشین شما و حرکت ماهواره‌ها برمدار خود، عمل می‌کند.


تیم برنرزلی

وب جهان‌گستر

در گفت و گو با پروفسور جان ناوتون، استاد دانشگاه اوپن

در کمتر از دو دهه، فضای جهانی اینترنت از صفر به صدها و بلیون صفحه (هیچ‌کس نمی‌داند چقدر!) رسید و به هر فردی امکان داد که ناشر یا گوینده باشد. فضای جهانی اینترنت، موزه‌ی لوور را به لپ‌تاپ‌های شما آورد و حفظ رازها و چیزهای محرمانه را بسیار بسیار دشوار ساخت.

تیم برنرزلی، کسی که در سال‌های ۱۹۸۹-۹۰ به تنهایی فضای جهانی اینترنت را خلق کرد، گوتنبرگ زمان ماست. گوتنبرگ دستگاه چاپ با حروف متحرک را در سال ۱۴۵۵ اختراع کرد و به اصلاح‌طلبی دینی کمک کرد، اتوریته‌ی کلیسای کاتولیک را زیر سوال برد و امکان پیشرفت علوم مدرن را فراهم ساخت و جهان را شکل داد.

وب، فضا و دستاوردی مثال‌زدنی است. تلاش برای برآورد اهمیت بلند مدت ‌وب مثل تلاش برای پیش‌بینی تاثیر اختراع دستگاه چاپ است. کافی‌ست ۳۰۰ سال به عقب برگردیم تا اهمیت این دو را درک کنیم.

2 نوشته شده در  Mon 16 Feb 2009ساعت 11:44 AM  توسط کریمسون | 
...
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


                                                                                               دکتر علی شریعتی

2 نوشته شده در  Fri 13 Feb 2009ساعت 3:8 PM  توسط کریمسون | 
من اگه خدا بودم
من اگر خدا بودم وقتی شیطان در برابر انسان سجده نکرد خشتکش رو در میاوردم و از بارگاه بیرونش میکردم
چه معنی داره شیطان به حرف خدا گوش نکنه
وقتی میخواستم پیغمبر برای خلق تعیین کنم از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم تا عدالت رعایت بشه


کمی سلیقه به خرج میدادم و بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک و بی اب و علف عربستان بنا کنم در سواحل جزایر هاوایی یه خونه شیک و مدرن بنا میکردم با سوییت های مجهز و مجانی برای زواری که برای زیارت میومدن
هیچوقت خونه خودم رو در انحصار مسلمون ها قرار نمی دادم و همه حق داشتن بیان خونه ام … حتی بی خدا ها ! قدمشون سر چشم ! زوار بجای اینکه تو صحرای عرفه بدو بدو کنن کنار ساحل بدو بدو کنن حالشو ببرن و بجای لباس احرام هم مایوی دوتیکه بپوشن
یه مشت از این حوری ها و قلمان رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه
اصلا نمیذاشتم ادما صبح و ظهر و شب هی نماز بخونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن ! کمبود که ندارم هی بخوام طفلکی ها رو اذیت کنم که
همه مسجد ها رو هم جمع میکردم به جاش کافی شاپ و کتابخونه و سینما درست میکردم
یه چند تاش رو هم قهوه خونه سنتی درست میکردم که محسن نامجو توش سه تار بزنه بخونه
هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا زود بهش میگفتم جانم قربونت برم …عزیز دلم … فدات بشم نه اینکه محل سگ هم نذارم ! بنده افریدم باید سرویس بدم دیگه … گوسفند که نیستن ول کنم تو بیابون
قشری به نام روحانیت رو اصلا خلق نمیکردم ! به بنده هام همه یه جو عقل میدادم تا بتونن بد رو از خوب تشخیص بدن و نیازی به فتوا و این مزخرفات نباشه عزراییل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت بره غاز بچرونه ! به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مرد ها رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! ( اینجوری دیگه نه تنها کسی از مرگ نمیترسید بلکه این پیرزن پیرمردها هی از خدا مرگ (میخواستن نصفه شبی جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد … ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم ! سعی میکردم حضورم اینقدر در زندگی مردم ملموس باشه که دیگه هیچ کس نگه خدای چی ! کشک چی ! ….. خدا کیلو چند ؟ ….. کدوم خدا ؟ اخ که اگر خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیاره ها خلق میکردم اخرین مدل ! نه اینجوری که توی جوب هاش ( جوی هاش ) شیر و عسل بیاد ! شیر و عسلی که توی جوب ( جوی ) باشه به درد همون اعراب هزار و چهار صد سال پیش میخوره ! اونایی که بنده صالح بودن میفرستادم توی این بهشت و اونایی هم که خطا کار بودن و بنده های درست درمونی نبودن بجای جهنم میفرستادم توی ایران زندگی کنن قدر عافیت رو بدونن !

!!!.......از خدا بخاطر این همه اختلاف سلیقه عذر خواهی میکنم

2 نوشته شده در  Fri 19 Dec 2008ساعت 2:7 PM  توسط کریمسون | 
الف ی ت الف لام ی الف مستقیم - ایران ایر
اومدیم
اینجا!! کنار خیابان پارک! دم تابلوی بزرگ هات داگ! کنار تمامی افرادی که شبیه ما هستند
ولی حیف که زیادی "ر" استفاده میکنند!!
راستی!! هنوز اینجا ته ریش مده
و از عجایب... 3روز بعد تو پایتخت پپرونی دنیا
و الان - تو پایتخت فوتبال اروپا!!

پی نوشت: دیوونم!! دلم تنگ شده!! نباید بشه!! خب نمیشه!! ولی دخترای خیابون ایران زمین کجا... اینجا کجا... برگشتم قدر میدونم

2 نوشته شده در  Wed 10 Dec 2008ساعت 11:48 PM  توسط کریمسون | 
مسافر کوچولو
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد …

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :

مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟! " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....

ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد
من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "

او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد ...

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است.

من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند.

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است

آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد...

2 نوشته شده در  Sun 30 Nov 2008ساعت 9:52 PM  توسط کریمسون | 
لیلی نام تمام دختران زمین است
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید، آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد، زن، زنجیر شد، دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.

2 نوشته شده در  Fri 28 Nov 2008ساعت 10:39 PM  توسط کریمسون | 
وازکتومی
نوبت یه وازکتومی سادست
اما نه برای من! برای همه ی چیزایی که دورو بر خودم میبینم و هست مثل دنیا! مثل زندگی! مثل همه ی تنش ها و رفت و آمد ها!!
مثل قبض تلفن! باقیمونده ی پول آخر ماه!! امتحانات ترم و میان ترم! ترفیک! دوستی و ... همه چیز!
نوبت یه وازکتومی سادست و بی درد واسه ی همه ی اینا!! همه ی چیزی که کنارم هست و نیست!
وگرنه خیلی زود از چند جهت حامله میشم و تو بخش زایمان بستری میشم!

پی نوشت۱: به این میگن یه برخورد محترمانه با زندگی
پی نوشت۲: live together , die alone

2 نوشته شده در  Thu 27 Nov 2008ساعت 11:3 AM  توسط کریمسون | 
مست می و نوشین لبت ای یار!
تازگیا بعضیا فکر میکنن جواب ابلهان خاموشیست

یکی بهشون بگه چقد نفهمن که هنوز خاموشیو به روشنی ترجیح میدن

پی نوشت: صحبتهای یک سر مست به جدول زده!

۲: آدم تو شیلنگ توالت شنا کنه!! ولی کسی دوسش نداشته باشه

2 نوشته شده در  Thu 20 Nov 2008ساعت 2:55 PM  توسط کریمسون | 
ادامه ی یک زندگی سگی!! به سبک خودتون!
یه قانون هست که هیچ جا درج شده نیستش
قانونی که بحثشه قانونه جنگله
من و تو هر دو هرکدوم قربانی به یه نمره ایم
چرا هنوز زندم این واسم یه سواله!!
ما بین یه گله گرگ بزرگ شدیم
ما عین یه بچه گرگ خب گرگ شدیم
من بیگناهم حتی خدا هم شاهده!
بذار بگم من یه قربانی تو جنگلم!
آدمای دورو بر تو لاشخور صفتن
نهایت تو هم میشی لاشخور - چه بد!
خیلیا زندن چون کشتن جرمه!!
روزی که روح آزاد شه کی میاد؟
پشتم شد به جامعه!!
اینا باعث شد فاصله ی عشق و نفرت زیاد شه
اینجا تهرانه!!
همه گرگن میخوای باشی بره؟
اینجا جنگله بخور تا خورده نشی!!
حقیقت روشنه خودتو به اون راه نزن!
روشن ترش میکنم پس بمون جا نزن!
دلیل چرخش زمین نیست جاذبه
پوله که زمینو میچرخونه جالبه!!
تا حالا شده عاشق دختر بشی؟
میخوام حرف بزنم رک تر - بشین!!
پیش خودت میگی اینه عشق تاریخی
ولی دافت با یه بچه مایه داره خواب دیدی!!
خیره! یادت باشه غیر خودت بزن قید هر چی آدم که کنارت میبینی تو!
خدا بهت پوزخند میزنه!!
میخوای بخوابی؟ تو بیداری کابوس ببین
بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم!!
خدا!! پا میشی یا نه؟
اینم یه تز جدید واسه ادامه ی زندگی!!

پی نوشت: زندگیمو عوض کردی! ایول! اون آدم صاف و عاشق با یه ضربه ی تو شده یه گرگ درنده! اینم یه نوعشه دیگه - باید همه ازت حساب ببرن و گرنه صداقت کیلویی چنده
شاید دیگه بدتر از من نبینی - ببینیم و تعریف کنیم - هنوزم ازت نگذشتم خیالت راحت تا ابد نمیگذرم خب دیگه! اینجوری خواستی!! منم میتونی بگی بدترینم
بیشتر بسوز یه کم بیشتر حال کنم  

پی نوشت ۲: راستی!! کسی جاییو میشناسه واسه جر دادن؟  دیدن زجه ی آدما با حاله

2 نوشته شده در  Sat 15 Nov 2008ساعت 5:52 PM  توسط کریمسون | 
بی تو!! منم که بی خودی حماقت کردم!!
توی کافه نادری, کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن
تا منو تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم
شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن
ما همیشه اولین و آخرین بودیم رفیق
هم توی تابستون داغ هم توی پاییزای سرد
چشمک ستاره هارو میشمردم یادته؟
واسه تنهایی شب غصه میخوردیم یادنه؟
من مثل سایه ی تو , تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه میمردیم یادته؟

دستامون تو دست هم , گم میشدیم تو خواب شب
دل دیوونه ی من هی قدماتو میشمرد
کوچه هارو رد میکردیم تا خیابون بزرگ
عطر ناب تو منو تا آخر دنیا میمرد
حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمیزنه
حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه کافه نیست
دیگه هیچ ستاره ای جرئت چشمک نداره
هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست

پی نوشت: این آهنگ مال رضا یزدانیه ولی خب حرف دل منم هست تقریبا
پی نوشت 2: یادته؟ کافه نادری؟ خیلی احمق بودم که توجاهای دیدنی باهات خاطره سازی کردم و حتی وقتی نبودی باهات همه جا سفر کردم از جاده چالوس گرفته نا آرامگاه فردوسی
پی نوشت 3: وقتی آدم یک بار عاشق بشه و با عشقش زندگی کنه و یه روز ببینه نمیتونه بهش برسه دیگه بی خیال همه میشه چون فایده نداره
تو 3سال پیش تجربه کردی من پارسال
پی نوشت 4: خدایا!! بسسه دیگه!! اینم بار سوم  کافیه یا نه؟

2 نوشته شده در  Sun 9 Nov 2008ساعت 10:46 AM  توسط کریمسون | 
گفتگو با یه عده بی خاصیت و خدا!
خدایا بسه دیگه!!
هر جا میرم خاطراتش زنده میشه!!
مسافرت... زیر بارون... کافی شاپ.. با اینو با اون!
مگه 14 ماه و 14 بار دیدن این حرفارو داره آخه؟ چرا اینجوری
من عاشق بودم و اون نفهمید!
حالا باید تاوان نفهم بودن اینو اونم من بکشو؟
اگه چشماش بارونیه من میدونم چرا! ولی چشمای خودم رو نه!
خدا جونم - این دفعه با تو هستم!!
ول میکنی یا نه؟ بس میکنی یا نه؟
بی خیال ما میشی یا نه؟
نمیدونم دارم زندگی مینم یا زندگی منو! میدونی این دنیای قشنگت مارو چیکار کرده؟
خب "چیکار"ش رو بردار!! اونوقت میفهمی
این همه آدم چرا یک خاطره؟
بازم بگم؟ بازم بگم یا یکیو نشونم بده یا بکش و خلاصم کن؟
بازم بگم خسته شدم از این 6 سال بیهوده گی؟
خب غلط کردم!! خوبه ؟ راضی شدی؟
اون از اونی که منو عاشقش کردو شعورش به این چیزا نمیرسید
اینم ازین دنیات که هر روز ما رو به فنا داده...
بس کن!! دیگه من تنهایی نمیتونم!!
این خط این نشون!!
یه دفعه دیدی یه کاری دست خودم دادما!!! حالا خود دانی!!
راستی!! واقعا خوشی زده بود زیر دلت که ان دنیارو درست کردی یا هدف داشتی؟
مارو که زرتی انداختن این تو گفتن هر چی بکشی حقته ولی جرممون چیه؟ میگی؟

پی نوشت: دیگه خسته شدم!! حتی سفر هم دیگه عادی شده

2 نوشته شده در  Fri 7 Nov 2008ساعت 12:32 PM  توسط کریمسون | 
دیگه دیگه!
دارم میرم سفر

زود بر میگردم! شایدم دیر! ولی بر میگردم

راستی من همه رو فراموش کردم و به هیچکس کاری ندارم

کاش همه هم من رو فراموش کنن

وقتی راهها و فکرها فرق دارن خب مریض که نیستیم هی گیر بدیم به هم - نه؟

پس خداحافظ تا ...  این بوسه هه مال تو بودا! خودتم خوب میدونی

مثل آخرین بوسه  دیگه کینه بسه ما که رفتیم عشق و حال

پی نوشت: شاید بر نگردم! این خصوصیت آب و هوای مدیترانه ایه.

 

2 نوشته شده در  Sun 2 Nov 2008ساعت 12:21 PM  توسط کریمسون | 
نظر من! (نون - الف)
متاسفانه یا خوشبختانه میدونم کی هستی آقای نظر من!!
از اینکه اسمتو بذاری نترس
چون میدونم هم من رو میشناسی هم اونو و هم...
تو نمیدونی خیانت چیه
نمیدونی احساس چیه
نمیدونی غرور چیه
امیدوارم یک روز غرور و احساست بشکنه تا ببینم تو هم حرفای منو میزنی یا نه!!
ناراحتی نخون مطالبمو عزیزم!
تلافی هم کار خوبی نیست مثل انتقام... پس تو هم اشتباه میکنی !
تا حالا شده بخوای کسی رو که یکی از نزدیکاتو کشته دیگه زندگی واسش نذاری؟
حالا اگه این نزدیکان تو همون احساس تو باشن چی؟
بفهم جناب آقای قابل ستایش که: یک احساس به قتل رسیده!
و بابت این قتل به من نه دیه ای پرداخت شده نه هیچی
و نه حتی فرصت سرزنش!
حالا شما دیگه بهتره یه کم فکر کنید و از گفتن اسمت نترسی که میدونم چه رابطه ای خواهی داشت
متاسفانه نمیتونم واست آرزوی خوشبختی کنم! ببخشید!

پی نوشت ۱: چند وقت پیش در چنین روزهایی احساسی به قتل رسید که قاتلش معلوم بود و فراری - قراری از روبه رو شدن - از سرزنش شدن - از زندگی - از عشق - و هنوز کینه ای از انتقام در خونهای من میجوشید - گاهی کوتاه میومدم و گاهی نه - ولی تا حالا شده فکر کنی این همه سختی و جدایی و تنهایی واسه چیه؟ شاید یک آه سایه به سایه راه میره!! من اینجوری نشدم ولی شدم - پس تا بعد!

پی نوشت ۲(به نون.الف.ب): نمیخواستم اینو بدونی ولی دوستت نذاشت!

پی نوشت ۳: دیگه دوستت ندارم ببخشید! و نمیتونم نه آرزوی خوشبختی کنم نه خرسندی نه پیروزی - این قیافه ی حق به جانب مال منه تا حقی که رفته رو بگیرم! ببخشید!

پی نوشت ۴: ببخشید واسه تمام خاطرات گندیده ی به جا مونده!! دارم دفن میشم عزیزم!

پی نوشت ۵: من یه بره بودم که گرگ شدم! ببخشید!! که گرگم کردی! همه میدونن!! ولی واسه آدمایی که لیاقت دارن هنوز بره ام

در آخر: خوشحال میشم از پشت پرده بیاین بیرون آدما! من کارگردان این نمایشم!!

2 نوشته شده در  Fri 31 Oct 2008ساعت 11:50 AM  توسط کریمسون | 
باران بچگی
با هم شروع کردیم
درست اول بیست سالگیها
بار اول من - بار دوم تو - عاشقانه ی من و تو
با هم بچگی کردیم
بچگانه عشق ورزیدیم و عاشق شدیم
بزرگتر ها به ما میخندیدند و ما زیر لب به آنها
درست زیر باران بود که به هم قول دادیم هیچوقت بزرگ نشیم
بچگانه و معصومانه پاک و عاشق تا ابد بمونیم
ولی تو بزرگ شدی
هرروز بزرگ  بزرگتر
آنقدر بزرگ شدی تا همان حرفهای عاشقانه ی ما
همونطور که قبلا واسه بزرگترها مسخره بود
واسه تو هم شد!
و تو رفتی
و من تنها تر از همیشه ماندم
تنها و در خیال واهی با کسی بودن
کسی که بتوانم مانند تو با او هم بچگی کنم
و فراری از بزرگترها
و متنفر از همه ی بزرگترهایی که به من و به تو نزدیک میشوند یا شدند یا میخوان بشن
من میمانم و میسوزم و تنها همیشه سر میکنم
فقط بخاطر اینکه تو خواستی بزرگ شی! همش تقصیر توئه!
فقط یه چیزی: توی بزرگی چی بود که توی دنیای پاک بچگی نبود؟

پی نوشت: توی یه فیلمی یکی گفت: وقتی از رفتن یکی تنها میشی دلت میخواد انتقام بگیری - یا از خودش یا از خدا!!  (فیلم مترجم دیالوگ نیکل کیدمن)

2 نوشته شده در  Wed 29 Oct 2008ساعت 2:59 PM  توسط کریمسون | 
حالا بگو به من - تو عاشقی یا من...؟
 

من هیجانی را تجربه کرده ام
که تو ان را نمی شناسی
در تزلزل هویت چند گانه ام
گامی به سویت بردا شته ام
ناشیانه
سراپا صادقانه
.
.
.
من به هیجان عشق دچارم
دیوانه
باورت می شود
به حریمم راه یافته ای
و
قلبم را بی دلیل به تاراج برده ای؟
عطر نفسهایت
همان اکسیزن زنده ماندنم می شود
وقتی که با چشمانت صدایم می کنی
می میرم
میدانم
نیست می شوم
و
من
به تو نگفته ام که در گریز از شاهراهای مسدود شده ی افکار پریشانم
تو را راه داده ام
وبه تو انچنان صادقانه دل بسته ام
که تبلور عشق را معنا شده به وضوح دانسته ام
......
نیازی به گفتن من نیست
اشفتگی ام
صدا کردن های بی دلیلم
خودش حکم بودنت است
نمی گویم
هیچگاه از زبان من
نخواهی شنید که اینچنین دیوانه وار
بی هیچ دلیلی
تو را فقط برای خودت
دوست داشته ام
و
تو نمی دانم در پی چه خود را گم کرده ای؟!
بی چاره تو
که نمی دانی دنیایی از من شده ای
و
شاید هم دانسته خود را به بی تفاوتی می کشانی
و هر دوی این راه ها تو را به بی مقصدی می کشاند
.......
از من چیزی نخواهی شنید
اما می مانی
زیرا برای من پس از سالهای تنهایی
نشانی از قدم های گم شده ی انسانی بوده ای
که من
دوستش داشته ام
.
.
.
باور نکن
من
تو
را
رویا
دیده ام
.
.
.
خاموشی مطلق
برای شنیدنت
دیگر زمانی برای بخشش ندارم
.......

2 نوشته شده در  Mon 27 Oct 2008ساعت 3:35 PM  توسط کریمسون | 
دیگه برم بهتره
تازه فهمیدم: چیو؟ اینو:
به هیچ کس اعتماد نکن
فکر خودت باش!
وقتی با کسی ای مطمئن باش با هیچ کس نیست؟ چه خواب و خیالی!
هر کس میگه به فکر دوستی نیست دروغ میگه!! هر کی میگه تا آخر میخواد تنها زندگی کنه دروغ گفته!!
اون هرکیا هر چقدر هم خوب باشن وقتی یکی گیرشون بیاد که اونا رو از بعضی لحاظ راضی کنه $$$$$ دو دستی میچسبن.
اون هرکیا هر کی که باشن فرق نمیکنن چون یکین همه!! همه و همه!
خدا جونم....
چرا اینقدر اذیت میکنی؟ بسه دیگه!! میذارم میرما!! آخه جاییم  نمیتونم برم!
یا یه کاری کن آروم شم و عاشق یا دستم و بگیر منو ببر پیش خودت
یعنی اینقدر بد شدم که نمیخوای پیشت باشم؟
از همه چی خسته شدم!! دعوتم کن! زود باش!
منو ببر از اینجا هر چی زود تر بهتر...
نمیخوام دیگه! اینو میفهمی؟ نمیخوام داد بزنم و گریه کنم و ...
میخوام آروم بهت بگم این بنده هات هرچقدر خوب فقط فکر خودشونن
یکی نیست منو بخاطر خودم بخواد
یکی نیست کنارم باشه
بازم بگم؟
من منتظرما... به عزرائیلت بگو دعوت نامه نمیخواد بیاره! دستشو دراز کنه دستشو میگیرم!
یادت نره ها... تا حالا منتظر هر کی و هر چی شدم بیخود بود
حالا منتظر توام
دو کار ازت خواستم
یا راحتم کن و منو بیار پیش خودت!
یا یکیو زودتر نشونم بده!
همین! مرسی
فعلا
...
2 نوشته شده در  Sun 26 Oct 2008ساعت 9:59 AM  توسط کریمسون | 
ایییییییییییی
ای خدا کاری نکن که دل به یادش بشینه...
داره دلم تنگ میشه
کم کم داره سردی و تاریکی هوا احساسم میشه
کم کم کسایی رو که میبینم... نمیدونم این جای خالی چجوری پر میشه که!
باید تموم بشه
باید این روزا سپری بشه
گله دارم از خداوند اگه باز تورو نیاره

پی نوشت: لعنت به این تنهایی! دلم برات تنگ شده!!

پی نوشت ۲: اگه از عاشقی گفتم - همیشه از تو میگفتم

2 نوشته شده در  Wed 22 Oct 2008ساعت 11:18 PM  توسط کریمسون | 
دیگه دارم توی دنیا بدون ابر میشم و همیشه دل انگیز ترین بی هیچ!!
یکی از دوستان یه چیزیو یادم انداخت!
کاش خودکشی گناه نبود
واقعا چی میشد؟
اصلا واسه چی ماها هستیم؟ واسه چی توی این بازی شرکت کردیم؟
چرا همیشه  داریم میبازیم؟
چرا همش توی 5 دقیقه ی آخر 12 تا گل میخوریم!!
بذار یه نگاهی بندازم به زندگی:
پا میشیم - کار میکنیم - درس میخونیم - پول در میاریم تا... بخوریم!!
وقتی نیازهای ما فقط خوردنه!!! عجیبه نه!
از خیلی دلگیرم
ولی جز چند نفر از کسی چیزی به دل ندارم
نمیدونم!! میبینین چقد گیج نوشتم؟
واسه اینکه یکی بهم گفت آپ کنم یکی هم از خودکشی گفت منم که این روزا از همه چی میگم
از درس و دین و مذهب و قلسفه... تا آب و هموای خوب فلوریدا و سواحل رویایی هاوایی!!

پی نوشت ۱: هنوز دوستت دارم ولی از با تو بودن میترسم!

پی نوشت ۲: کاش توی دام این همه تله ای که هست نیوفتیم!! هزارتا راهه که یکیش درسته!!

پی نوشت ۳: وقتی یکی اذیتت میکنه و بدجوری ازش میخوری میخوای انتقام بگیری یا از خودش یا از یکی دیگه!! ولی دلت نمیاد!!

پی نوشت آخر: ببخشید هیچ ربطی به مربوط نداشت!

2 نوشته شده در  Mon 13 Oct 2008ساعت 2:7 PM  توسط کریمسون | 
ولی... ما! تینجا هستیم بی هم!!
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
2 نوشته شده در  Sun 5 Oct 2008ساعت 10:47 PM  توسط کریمسون | 
هم همه ی یه شهر دود گرفته کنار درخت بی باد...
امروز را سپری کردم بی آنکه از گذشته چیزی به دل گرفته باشند
عشق مانند یک پرنده است - آزادش بذار تا بتونی تمام زیباییهای پروازش رو لمس کنی
اگر تو قفس بذاری همیشه پیشت میمونه ولی او به تو انرژیای که میخوای رونمیده
بذار آزادانه پرواز کنه تا به خوبی تو مطمئن باشه
و همیشه بعد از پروازی دلنشین دوباره روی شونه هات بشینه

و کسانی که هیچ گاه عشق را درک نکرده اند آنرا همیشه دروغی میدانند و از آن گریزانند - غافل از آنکه با عشق میتوان به همه چیز رسید - و میتوان تمام زیبااییهای جهان را لحظه لحظه لمس کرد - مثل یه بغل...

پی نوشت: چه خوبه آدم  همیشه انتخابش درست باشه - ما ها زیادی منطقی شدیم - بی دیگه منطقی نباشیم و کمی از بازیها و لحظه های ناب لذت ببریم و اونا رو درککنیم

۲: من دیگه هیچ وقت بزرگ نمیشم!! چون همیشه تو کودکی لذتی هست که هیچکی درکش نمیکنه

۳: عشق طلب حضور است و پرواز نه امنیت و قاب

۴: چیزی که دوست داریو روشن کن بی آنکه به سا یه اش دست بزنی.

2 نوشته شده در  Sun 28 Sep 2008ساعت 3:34 PM  توسط کریمسون | 
 

LOVE TEST

This test measures how in love you are with someone.

Have you ever:

1.Felt weak in the knees at the sight of them? no yes

2.Have you ever done something that seemed ludicrous at the time to impress them?

no yes

3.Have you experienced a loss of appetite because they were not with you? no yes

4.Do you have trouble sleeping without them around? no yes

5.When you do sleep, are they in your dreams? no yes

6.Can you see spending the rest of your life with them? no yes

7.Can you say things to them you would not say to any other? no yes 

8.If you closest friend were making fun of them, would you stand up for them? no yes

9.Could you never lie to them? no yes

10.Do you call them more than once a day just to hear their voice? no yes

11.Is it impossible to imagine life with out them? no yes

12.Do you have trouble remembering your life before them? no yes

13.Do you feel happiness, sadness, hot and cold all at the same time? no yes

14.Do you put them first in your life, even before you? no yes

15.Do presents from them seem more enjoyable than any other gift, even before you know what they are? no yes

16.Would you give your last chocolate to them? no yes

17.Have you ever posted pictures of them all over your walls, leaving little or no wall visible? no yes

18.Have you ever called them to hear their voice, only to hang up before speaking?

no yes

19.Have you noticed things about their appearance or mannerisms that other people would not notice? no yes

20.Can you name their favorite...ice cream? no yes

21. ...movie? no yes

22. ...song? no yes

23.Do you find that certain songs on the radio seem to be written about them or the two of you? no yes

24.Would you be willing to embarrass yourself in front of others just to see them smile?

  no yes

25.Do you or are you looking forward to Valentines Day? no yes

26.Do you feel like you have spent your life looking for this person? no yes

27.Does a hug or kiss from them really make it all better? no yes

28.Would you stand by there side through sickness or poor times? no yes

29.Have you thought up names to call your future children? no yes

30.Do you have pet names for each other? no yes

31.Do they have the power to get on your nerves (upset you more) more then anyone else ever at times? no yes

32.Do you say things to them that your friends would make fun of you if they heard?

  no yes

33.Have you said those things to them in front of your friends? no yes

34.Do you consider them your best friend? no yes

35.Do you trust them? no yes

36.Have you told them that you love them? no yes

37.Do you express your love everyday? no yes

38. ...every hour? no yes

39.Does it hurt to think of life without them? no yes

40.Do you remember special anniversaries (first date, etc.)? no yes

41.Do you remember little anniversaries (first time you ate sushi together, etc.)? no yes

42.Do you find that you are bringing them up in a lot of conversations (i.e. Well Jenny thinks...)? no yes

43.When buying major purchases, do you consider if they would approve? no yes

44.If they needed a kidney, would you give them one of yours? no yes

45.Are you thinking about them right now? no yes

46.Do you miss them, even when they are in the next room? no yes

47.Have you ever taken a class together just so you could spend more time with them?

no yes

48.Have they met your parents (if they are still alive...or have you met theirs)? no yes

49.Have you written them a poem? no yes

50.Have you written them a letter? no yes

51.Have you or they picked a song (you know "yours and their song")? no yes

52.If they moved out of state/providence would you follow? no yes

53.Would you shave your head if they asked you too? no yes

54.Have you ever serenaded them in a public place? no yes

55.Does their smile make you smile? no yes

56.Do you hurt when they hurt? no yes

57.Do you feel like you can read their mind? no yes

58.Do hours just fly by when you are with them? no yes

59.Have you ever told them that you love them in front of your friends? no yes

60.Have you ever just sat and listened to their problems? no yes

61.Ever bought tickets to a function (movie, play, show, etc) you had no interest in but they did? no yes

62.Have you remained faithful to them, never cheating? no yes

63.Are you always honest with them (beside little lies like "No really that looks great on you?"?) no yes

64.Have you ever taken the time to massage their feet? no yes

65.Do you chat with them online (via e-mail, chat or other internet source)? no yes

66.Have you ever made future plans together? no yes

67.Have you or did you name your children before they were conceived? no yes

68.Do you know their birthday? no yes

69.Do you know their favorite color? no yes

70.If you had to be separated by a large distance, could you keep you feelings alive?

no yes

71.Does the mere mention of their name in a passing conversation make you feel warm inside? no yes

72.Have you ever found yourself scribbling their name with hearts and love on the side of a piece of paper, a desk, or other? no yes

73.Do you have trouble sleeping after an unresolved argument with them? no yes

74.Have you ever stolen their underwear when they were not looking? no yes

75.Do you look forward to days off / weekends just to spend more time with them?

  no yes

76.Do you save little items (movie ticket stubs) from dates or outings? no yes

77.Have you ever posted anywhere on the internet (a newsgroup, discussion page, etc.) a shout out that you loved them? no yes

78.Brought a rose to them for not other reason than thanking them for being who they are?

  no yes

79.Have you ever traveled (or would you) 100 miles just to see each other? no yes

80.Have you ever dedicated a song to them on the radio? no yes

81.Ever found yourself wishing more people could be like them? no yes

82.Do you get butterflies in your stomach every time they come into the room? no yes

83.Do find yourself constantly thinking about what they are doing at that moment when they are not around? no yes

84.Have you ever taken up a new hobby just because they shared that hobby? no yes

85.Do you find it harder to shop for them then anyone else? no yes

86.Do you ever fantasize about marrying them (or often daydream back to the day you did)?

  no yes

87.Are they, in your opinion, the most interesting/fascinating person on Earth? no yes

88.Did you specifically visit Romance 101 or this test with them in mind? no yes

89.Is being unfaithful to them something you could never possibly do? no yes

90.Do they make you happy? no yes

91.Do you believe in Destiny now or more then you did because of them? no yes

92.Have you ever "zoned out" during a conversation with someone because you were thinking of them? no yes

93.Does holding their hand make you feel more safe and secure? no yes

94.When shopping, do you often think "What would they like" when making your decision?

no yes

95.Do you like them better then Chocolate? no yes

96.Have you ever been out on a date with them? no yes

97.Have you live together (married or not)? no yes

98.Have you ever proposed marriage to them? no yes

99.Have you married them? no yes

100.Would you be willing to lay down your life to save theirs? no yes

 

Your score:

100%    Obsession Kills Love...You might be too obsessed here.
80 - 99% Strong & Long Lasting Love.
50 - 79% New Love moving towards Long Lasting Love.
30 - 49% Pure Infatuation heading towards Love.
10 - 29% It's a Die-Hard Crush on it's way to Infatuation
1 - 9% Possible Crush Here
0% Loveless....
         BBC Persian